قسمت بیست و ششم
کارهای سخت را باید اول صبح شروع کرد تا بقیه روز را بتوانی پشت سر بگذاری . چشم که باز کردم .یاحا طلوع خورشید را در بالکن به تماشا ایستاده بود.ملحفه را به خودم پیچیدم دست و صورتم را شستم و به بالکن رفتم. یاحا گفت:« بایان چه خوب بیدار شدی»
گفتم: «چطور مگه ؟! »
یاحا گفت: «یه حرفهایی هست قبل رفتنم باید بهت بگم .چون دوس ندارم یاسمن یا هرکسی بخواد در نبود من با تکه پرانی ارامشت رو بهم بزنه»
گفتم: «یاحا خان لطفا چیزی نگید .نمی خوام بدونم»
یاحا گفت:«هرچی بوده تموم شده .منتها بذار برات تعریف کنم»
(دوران دانشگاه خیلی دنبال کاری بودم که از شوهر یاسمن جلو بیفتم و خودی نشون بدم. با دختری به نام شیرین که پنج سال از من بزرگتر بود اشنا شدم .وقتی قضیه شوهر خواهرم رو فهمید گفت کمکت می کنم .همون موقع یه پیکان زیر پام انداخت وگفت پدرم تاجر فرشه و میخوام از ایران برم.برای همین دنبال دانشگاه نرفته بود و دیپلم داشت. هر روز بعد دانشگاه با هم بودیم . مهرداد هم یکی از دوستان دوران کودکی و هم دانشگاهی من بود . تقریبا هفته ای دو سه شب با شیرین و چند تا از دوستانش و مهرداد ورق بازی می کردیم .شیرین می گفت از بچگی از پدرش یاد گرفته . منم که از بچه گی ورق و تخته نرد را دکس داشتم. اما شیرین جدی بازی میکرد . دوسال اخر دانشگاه با سختی و پاس کردن واحد تمام شد و من و شیرین همچنان بر خلاف موافقت پدرم با هم در ارتباط بودیم .من شیرین رو برای ازدواج می خواستم  برای شروع کار سرمایه ای نداشتم .با وجود مخالفت پدرم .مادرم که اونوقت زنده بود سهم ارث خودش رو برام مغازه و یه خونه خرید تا  پدرشیرین رضایت به عقدما بده . البته شیرین یه ماه تمام اجازه نداد به دیدنش برم و بعد گفت از من حامله اس و میخواد قبل از اینکه کسی بفهمه بچه رو سقط کنه . کلی گریه و زاری کرد و من که خودم رو مقصر می دونستم گفتم: «شیرین هر چه زودتر عقدت می کنم» .
پدر شیرین یه مرد بد اخم و کم حرف بود .موقع خواستگاری گفت من تضمین می خوام مهرش را به نامش خانه و مغازه بزنید . پدرم مخالفت کرد .مادرم وقتی حال پریشانم رو دید گفت:«  یاحا نمی ذارم چشمت دنبال این دختر بسوزه» .اما من اتش و نارحتیم از جای دیگه ای بود ، از خامیی که باعث این خفت می شد . احساس بدی داشتم چند روز بعد از عقد شیرین گفت از پله افتاده و بچه سقط شده .بعد هم گفت با یکی از دوستاش رفته دکتر که کسی من رو توی بیمارستان زنان نبینه .خیالم راحت شده بود. یک سال عقد ماندیم .با وجود علاقه ی زیادی که به شیرین داشتم اما هربار برای شروع زندگی بهانه می اورد بلاخره با تهدید و فشار من زیر یک سقف شروع به زندگی کردیم .مادرم فوت کرد و دیگه دل و دماغ عروسی رو نداشتم .من و مهرداد بازی ورق رو روی تمام برگهای تقویم کشیده بودیم .
روزها مغازه بودم و عصرها با شیرین و چند تا دوست مشترک و مهرداد صمیمی ترین دوستم به بازی ورق مشغول بودیم .بیخبر از اینکه بعضی وقتها زندگی بازی تلخی تو استین داره
مهرداد جزیی از زندگی ما بود. از خرید خانه گرفته تا این اواخر شستن ظرف تو خونه ی ما به من و شیرین کمک می کرد .کم کم از گوشه کنار حرفهایی در مورد مهرداد و رفت و امدش با دوستان دیگه شنیدم منتها به حساب کر کری خوندن باخت هاش به شیرین گذاشتم از طرفی هم یاسمن و شوهرش مدام روی اعصاب من بودند .یاسمن می خواست تمام سرمایه پدرم رو در اختیار شوهرش بذاره تا در واقع سرمایه مون تو دبی سود چند برابر کنه .بالاخره پدرم به اندازه یه خونه به یاسمن پول داد و من هم شاخ شدم و پول یه خونه رو از پدرم گرفتم .
شیرین وقتی فهمید گفت : «برای اینکه از یاسمن جلو بیفتیم پولت رو سکه می کنم ،».چشم بسته به شیرین اعتماد داشتم .چون به ندرت باخته بود .
پاییز تازه تمام شده بود .دوره جدیدی از ورق بازی رو شروع کردیم همیشه دو سه نفری تازه کار پیدا می شدن ، می امدن، می باختن و از دور خارج می شدن. سه شب پشت سر هم نیمی از پول خونه رو باختم به شدت عصبانی بودم .شب اخر شیرین گفت :«با بقیه پول من بازی می کنم تو فقط تماشا کن !»
مهرداد و شیرین شروع به بازی کردن .نمی تونستم تحمل کنم به اشپزخانه رفتم  جمع چند نفری در سکوت بازی می کردن و نمی تونستم بفهمم بازی چطور پیش میره؟!
شیرین سیگارش رو روشن کرد، مهرداد ارام و خونسرد نشسته بودند بقیه هم که باختهای سنگین به شیرین و حالا شیرین به مهرداد باخته بود یه گوشه کز کرده بودن .
گفتم: «شیرین چکار کردی ؟!»
شیرین با عصبانیت گفت: «بازیه دیگه ! دوسال بردیم حالا باختیم همین ! چند دست چند شب بازی کنیم پول دستمون میاد »
خونم به جوش اومده بود .یقه ی مهرداد رو گرفتم و گفتم:« پولم رو پس بده!»
خونه شلوغ شد . شیرین در خونه رو باز کرد و گفت: «همه بیرون .این گدا گشنه ها بازی بلد نیستند! آروم باش یاحا !»
شیرین سعی داشت ارامم کنه .مهرداد گفت: «دیونه ! اگه راست میگی یک دست دیگه بازی می کنیم

هلش دادم و گفتم: «خفه شو خفهههه خفههه!»
شیرین سریع پرید وسط و گفت : «باشه قبول!»
گفتم: «اصلا می فهمی چی می گی ؟! من اگه بخوام بازی کنم باید کت و شلوار نداشته عروسیم رو بذارم وسط !»
شیرین گفت : «من بهت پول قرض می دم!»
. شیرین خانه و ماشین و مغازه به اسمش بود بعد عقد با ترفند به بهانه عوض کردن ماشین، ماشین رو فروختم و چند ماه بعد یه ماشین دیگه به اسم خودش خرید .
حس انتقام و برگشتن پول وجودم رو در بند کرده بود.دیدن مهرداد که اینطور روی کاناپه نشسته بود و سیگارهاش رو تو چشمای من و چرخیدن شیرین دود می کرد دیوانه ام می کرد .
گفتم : «همین امشب بازی می کنیم . شیرین هم حسابدار »
مهرداد گفت : «قبوله!»
دست اول و دوم رو بردم .روی شانس بودم .
مهرداد گفت: «ورق ها رو شیرین بر زده روی شانسی عوووضی !»
خندیدم و شیرین رو بوسیدم. دو دست بعد مبلغ رو بالا بردم و باختم ترسیده بودم. مهرداد رقم پیشنهادی رو سنگین گفت. نگاهی به شیرین انداختم.
شیرین گفت: «من رقم پیشنهادی رو می نویسم توی کاغذ .بعد بازی میگم !»
بازی تمام شد شب تمام شد .من موندم و یه کاغذ تا شده .

شیرین مشغول جمع کردن چمدانش بود .جلوی چشم های خشک شده ی  من.نمی دونم تلخی کی توی زندگیم پا گرفت

با رفتن شیرین ،تلخکامی تو کامم موند.

روی کاغذ یه کلمه نوشته شده بود.
شیرین!!!

یاحا به اتاقش رفت و پرده اتاق را کشید .می دانستم خیلی برایش سخته بوده .مات مانده بودم .

==================

نویسنده :ساهی

منبع : عطرسیاه کلمهقسمت بیست و ششم- پیله های زخمی
برچسب ها : شیرین ,بازی ,مهرداد ,تمام ,پدرم ,خونه ,بودم مهرداد ,گفتم «شیرین ,برای شروع ,قسمت بیست